انگار سالهاست زندگی را از دست داده ام. همه چیز طور دیگری شده. آسمان آنقدر بی تفاوت، که ابرها را به آغوشش راه نمی دهد. درختان آنقدر تنها که پرندگان را از یاد برده اند. و پرندگان که مدتهاست آواز نمی خوانند و شاید فراموش کرده اند که صبح با صدایشان آغاز می شد. و حالا صبح های زیادی است که صبحانه ام دو تکه غصه و یک استکان اشک است و دو حبه هق هق !!!

حتی پنچره ها هم رو به دیروزند و فردایی ندارند! و من هربار که به آسمان نگاه می کنم احساس می کنم کسی مرده است و آسمان برایش عزاداری می کند. سیاه پوشیده و غمگین به تمام چشمهایی که انتظار لبخند دارند، خیره می شوم و می پرسم : آیا حقیقت دارد من زنده ام؟ و بعد صدای قهقهه و انگشتانی سرد که به من می رسند و منِ تنها ...

می خواهم زندگیم را میان انگشتان باد آغاز کنم. تنهایی شبنم را لمس کنم و شاید خود را پیدا کردم و برای اولین بار بگویم من خوب هستم . . .