زندان دل تو ...
چه خوش خيال بودم....
كه هميشه فكر مي كردم در قلب تو محكومم.......
به حبس ابد!!
به يكباره جا خوردم.....
وقتي زندانبان به يكباره بر سرم فرياد زد....
...هي...
تو....
آزادي!....
و صداي گام هاي غريبه اي كه به سلول من مي آمد.....!!!
كه هميشه فكر مي كردم در قلب تو محكومم.......
به حبس ابد!!
به يكباره جا خوردم.....
وقتي زندانبان به يكباره بر سرم فرياد زد....
...هي...
تو....
آزادي!....
و صداي گام هاي غريبه اي كه به سلول من مي آمد.....!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۰ ساعت 16:29 توسط Tak Boy (Hamid)
|
من حمید هستم نویسنده این وبلاگ که امید دارم شما با نظرات و انتقادات سازنده خود من رو در این راه یاری نمائید تا بتوانم انچه شما میخواهید را فراهم کنم