در جواب کسی که متهمم کرد.......... من متهم ام..... در میان کاغذ های بی شمار به دنبال ساعت مچی ام میگشتم.ساعت پنج و نیم صبح بود وقتی نگاهم به پنجره تلاقی خورد سفیدی صبح بر دل شب سیاه می تاخت و من ،هنوز قلم ام درروی کاغذ سفید سر میخورد تا سیاهی روزگار را به رخم بکشد.

آنی غرق در گذشته ام شدم وای... چه زود نقشواره زندگی ام رو به افول رفت وچه زود خط قهقهرای دوستی هایمان به بذر خصومت مبدل گشت چه زود واژه انسانیت را بر طناب پیشداوری هایمان به دار آویختیم.و پرچم شقاوت را علم کردیم

نمیدانم به کدامین گناه متهم و مجازات و ماخذه گشتم وچرا قاضی پرونده پیشدواری بدون شنیدن حرفهایم..من را به جرم انکه عملم از سخنم دوری می جست محاکمه ام میکرد چرا باید واهمه آن را میداشتم تا حرفهایم به مذاق دیگران شعار گون نشود؟ و دست میکشیدم از نوشتن از نوشتنی که روحم را ارام و جانی دوباره بر کالبد وجودم می بخشیدو مانند مرده ای مسکوت در کنج خانه ام مبدل به همان پرنده ای میشدم که در حسرت پرواز خودرا بر میله های اهنین قفس میکوبید که قفس من همان پیشداوری و نگاه متعصبانه دیگران بود.

شاید گناهم این بود در میان معلول های بیشمار زندگی ام در پی پنهان علتی بودم شاید هم گناهم این بود که تمثیل واره خشنونت را چاشنی احساس زنانه ام میکردم و شاید سرسختی ام بود که میخواست در میان کاستی های فراوان جمله من اراده میکنم پس من هستم را به عرصه ظهور برساند اما هر چه بود من متهم بودم... و این بود...که فلسفه را مرگ بر وجودم چیره میکرد و در انتظار ناقوس مرگ سرگرم کاغذ هایم میشدم تا گذر زمان را احساس نکنم.......