قلمو کاغذو جفت کردم.. میخواستم دوباره مثل همیشه. یه یادگاری از غریبانه ترین لحظه زندگیمو تو تن سفید دفتر خاطراتم حک کنم... قلمم از بی تحرکی.و برگه های دفترم از بیهودگی خسته شده بودن. و اما بیقرار تر از همه دلم بود که به این دو یعنی قلمو کاغذ دل خوش کرده بودو التماس میکرد که همراهش باشن. تا شاید سبک شه. آرامش بگیره. ... شاید... منم که خسته تر از همیشه فقط میدیدم.

یار قدیمی محرم راز دلم...دفترم...آغوشش را به روی دلم باز کرد یه چشمک به قلم زد و قلم مثل همیشه لرزیدو شرو به رقصیدن بر روی سفیدی کاغذ کرد.. لحظه ای به فکر رفتم. اما بعد خوب که نگاه کردم دیدم که فقط از بیقراری های دلم چند ورقی خط خطی به جا مونده و کاغذ از قلم . قلم از دلم. و دلم از من خسته شده... منم دنبال چیزی و کسی گشتم که ببینم چرا خسته ام؟ اما...

نفسم در سینه حبس شد.. یکدفعه سوزش چشمانم شروع شد مثل همیشه من این حسو میشناختم... و قطره ی اشکی آروم از روی گونه ام سر خورد...

آنجا بود که فهمیدم... حکم دلم صادر شده و من محکومم به سکوت... سکوتی بس سنگین..

تکرار کردم... ســــکوت..!! ســـکوت...!! ســـکوت...!! حکم قلبم قطعی شد...!!!