نمیخوام...
خدایا از این دنیا خسته شده ام
از این نامهربانی ها خسته شده ام
هر شب چشمانم خیس است
هر شب در خواب دعا می کنم خدایا مرا در خواب بمیران
تا در هنگام مرگ چشمانم دنیا را نبیند
تا که مردنم را کس نفهمد ... کس نبیند
برای نجاتم تلاشی نباشد
از این زندگی خسته ام
خستگی من ناشکری خدا نیست
از روی غرور نیست
از دست این زمانه خسته ام
امید هنوز در وجودم زنده است
اما امید به چه؟ به که؟
قلب همیشه پر از درد من، انگار در قلب غم زده من
غوغایی شده ... کسی وارد شده؟
اما نه ... چه کسی می تواند از حصار دلتنگی هایم بگذرد
چه کسی می تواند شریک دلتنگی های من شود
نه ... من نمیخواهم کسی را در این دنیای خود شریک کنم
در دنیایی که حتی یکبار، فقط یک بار بر روی من لبخند نزد
نمیخواهم کس دیگری را به اندازه خود دلتنگ ببینم
آه خدایا مرا ببخش ... مرا که ...
مرا ببخش که ...
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 15:51 توسط Tak Boy (Hamid)
|
من حمید هستم نویسنده این وبلاگ که امید دارم شما با نظرات و انتقادات سازنده خود من رو در این راه یاری نمائید تا بتوانم انچه شما میخواهید را فراهم کنم