مرگ چه واژه عجیبی است...سه حرف ساده و بی نقطه
می اید و می نشیند روی دلم...روی انگشتانم...میان نفس هایم
مرگ واژه نزدیکی است و چه بی طاقت میکند ادم را...چه بی طاقت اند چشمانم

مرگ واژه غریبی است... جسم تو را می گیرد و عشق و خاطره و بودنت را پر رنگ می کند

دلم برایت تنگ است ... اما چه قدرتی ست از نبودنت تا بودن هایت که مرا روی پا نگه می دارد!!! هنوز صدای نفس هایت در گوشم٬ هنوز گرمایش روی پوستم و بویت در ذهنم ادامه دارد
دلم تنگ است برایت و با تمام قدرتی که برایم گذاشته ای٬ روزها را از این ثانیه به ان ثانیه می روم

مرگ واژه تلخی است ٬ وقتی ان را روی دعوتنامه هایی که برای جشن زندگی ات طراحی میکنم٬ مینویسم
گفتی عزا نه!...بودنت را جشن می گیریم...زندگی ت را جشن میگیریم عزیز دلم

فقط دور نایست... همین دور و اطراف باش...هنوز تا همیشه ٬ حس حضورت لازم است