خسته ام
خسته ام خسته از انتظار ... خسته ام خسته ازالتماس ... خداوندا تو بگو دیگر چه کنم ... نمیتوانم نمیتوانم باز هم روزهایم رو در انتظار بگذرانم ... نمیخواهم باز هم دنیایم سیاه و سرد بماند ... خداوندا دلم به اندازه تمامی اسمانت هایت گرفته ... غمگینم ... بغض گلویم رو می فشارد ... بغضی که چندین ماه است مهمان گلویم شده است ... آآآه خداوندا چه کنم تا او را به راه اورم ... راهی که تو نشانمان میدهی ...خدایا من تنهایی را نمیخواهم ... خدایا من خاطراتش را نمیخواهم ...
خدایا من دستانش را میخواهم من قلب پر از مهرش را میخواهم ...
خدایا به او بفهمان به او بفهمان که دنیای کسی است که این روزها را در تب و تاب و سیاهی میگذراند به انتظار بازگشت او ... خداوندا به او بگو دلی در انتظار است تا شادی را مهمان همیشگی قلب او کند ... خداوندا چرا دستان سردم را دمی لمس نمیکند تا ببیند این سردی از دوری اوست ... خداوندا رخوت تمامی زندگی ام را پوشانده ... چرا به او نمیگویی بیاید و رخوت را از دلم و روحم برهاند ... خداوندا نمیخواهم ز تو هم روی برگردانم... من بنده توام ... تنها و غریب در گوشه ای از این دنیا که تو آن را به ما

من حمید هستم نویسنده این وبلاگ که امید دارم شما با نظرات و انتقادات سازنده خود من رو در این راه یاری نمائید تا بتوانم انچه شما میخواهید را فراهم کنم