خدایم با من سخن گفت...
صدای خدا:
میدانم هرز گاهی دلت تنگ میشود.همان دلهای بزرگی که جای من در آن است.آنقدر تنگ میشود که حتی یادت میرود من آنجایم!دلتنگیهایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش!هنوز من هستم.هنوز خدایت همان خداست.هنوز روحت از جنس من است!اما من نمیخواهم تو همان باشی!تو باید در هر زمان بهترین باشی.نگران شکستن دلت نباش!میدانی!شیشه برای شکستن است چون قرار است بشکند و جنسش عوض نمیشود.و تو مرا داری...برای همیشه!!!چون هر وقت گریه میکنی دستانم چشمهایت را مینوازد...چون هرگاه تنها شدی تازه مرا یافته ای...چون هروقت بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم صدای خورد شدن دیوار بین خودم و تورا شنیده ام!درست است مرا فراموش کردی!اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!دلم نمیخواهد غمت را ببینم.میخواهم شاد باشی...این را من میخواهم...تو هم میتوانی این را بخواهی خشنودی مرا!؟؟؟؟؟؟؟
میدانم هرز گاهی دلت تنگ میشود.همان دلهای بزرگی که جای من در آن است.آنقدر تنگ میشود که حتی یادت میرود من آنجایم!دلتنگیهایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش!هنوز من هستم.هنوز خدایت همان خداست.هنوز روحت از جنس من است!اما من نمیخواهم تو همان باشی!تو باید در هر زمان بهترین باشی.نگران شکستن دلت نباش!میدانی!شیشه برای شکستن است چون قرار است بشکند و جنسش عوض نمیشود.و تو مرا داری...برای همیشه!!!چون هر وقت گریه میکنی دستانم چشمهایت را مینوازد...چون هرگاه تنها شدی تازه مرا یافته ای...چون هروقت بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم صدای خورد شدن دیوار بین خودم و تورا شنیده ام!درست است مرا فراموش کردی!اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!دلم نمیخواهد غمت را ببینم.میخواهم شاد باشی...این را من میخواهم...تو هم میتوانی این را بخواهی خشنودی مرا!؟؟؟؟؟؟؟
ااین صدای پروردگارت است با تمام عشق.
+ نوشته شده در شنبه نهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 23:36 توسط Tak Boy (Hamid)
|
من حمید هستم نویسنده این وبلاگ که امید دارم شما با نظرات و انتقادات سازنده خود من رو در این راه یاری نمائید تا بتوانم انچه شما میخواهید را فراهم کنم